یک سال نزدیکتر به مرگ

یک سال نزدیکتر به مرگ ، بیست و پنج منهای چند .. ؟


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت


بوی بهار ...

بوی بهار ، بوی گند خاطره ها ..


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت


سرزمین مقدس ...

خدا ، کجایی که ببینی به سرزمین مقدس هم گند زده اند !


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


ببخش مادرم

جوانیت را با بچگی هایم پیر کردم ، مرا به موی سفیدت ببخش مادرم .


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت


قصه پرواز و پریدن ..

دوس داری شبا تش جای خواب بری قصه پرواز و پریدن ..


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت


سال نوتون مبارک

سال نوتون مبارک


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت


تا اطلاع ثانویه ...

مالک این وبلاگ تا اطلاع ثانویه مرده است ..


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت


چند سالیست ...

چند سالیست عجیب مشغول قتل و عام ایامم .. !


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت


بعضی وقتا ...

زمان و زندگی کردن از یاد من رفته ، بعضی وقتا به این موضوع فکر میکنم که دوای من مرگه .


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت


تهی از همه چیز ..

کل داراییم را که حساب میکنم جمع صفر با صفر میشود صفر ! تهی از همه چیز ..


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت


چقدر این روز ها ...

چقدر این روز ها آرزو دارم ، کسی‬ از کنارم رد شود و آهسته زمزمه کند بمیری ‫انشاءالله و من فریاد‬ بزنم الهی آمین ..


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت


از ته دل ...

می خوانمت از ته دل ، می خواهمت از ته دل ، خسته از پیچیده کردنت توسط سر سفید ها ، می بوسمت از ته دل ، ببوسم از ته دل !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت


همچنان خودم را گول میزنم !

در کنار جاده ای مه آلود به علت نقص فنی کنار زده ام از زندگی ، خسته از تماشای گذر مردم رو به جلو ، با ژاکت زرشکیم روی تخته سنگ سیاه خز زده ، در سرمای گونه سرخ کن همچنان خودم را گول میزنم ! 


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت


آینده

خسته از گذر هفتاد و چند سال نشسته روی تخته سنگی بالای صخره ی که زیرش دره ای منتهی به رودخانه ی عمیق است ، نوازشم میدهد صورت و موهای سفید بلندم را باد سردی که از دهان کائنات فوت میشود . لبخندُ همراهی سکانس های تلخ و شیرینی که گذشت ، کات توسط مرد های کهنه ای که غروب آفتاب را گوشزد میکنند ، مددی از خدا و تکیه به اعصای چوبی و عزم عزیمت به خانه ی تنهایی ...


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 21:24 موضوع | لینک ثابت


چه کسی ...

چه کسی از تَه دِل خواست حَمید بَخت ، بَد شود ؟


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت


دلم کمی جای به غیر زمین میخواهد !

میبافم خود را در رویایی ، دم یک دشت وسیع ، خالی شده از وزن جسم ، در حالی که قاصدک های سفیدی دورم میچرخند ، رو به آسمان سعود میکنم ، دلم کمی جای به غیر زمین میخواهد !


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت


صبح تا شب ...

ناز بیدار شدن و لعنت به ساعت عجول . صبح و خوردن چای شکر دار با پنیر و نان تازه شده با اجاق . تماشای درختان بی حجاب و علف های سخت جان سبز پای آن . دریافت کمی آفتاب و حال آمدن ملانین تن . خول بازی های در خلوت . شنگولی ، بعد از قرص های سرما خوردگی . آهنگ جدید و بد و بیرا به خواننده اش . تماشای دست پخت هالیوودی و کمی غرب زدگی ، تحلیل و هنگ از تفاوت خبر بین ایرانی های ایران و ایرانی ها لندن . تمام نکردن برنجِ بشقاب و غُر زدن مادر مهربان . خواب ظهری که بی چسب به دل می چسب ، عصر و کمی تمرین آهنگ سرزمین شمالی با ساکورا ، دنیای مجازی و کار و گپ ، شب گردی و دور دور در سطح شهر ، کمی چرت و پرت تحویل و دریافت در جمع دوستان . شبُ دیدن خواب اکشن در نقش اسپایدرمن !


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


راست است که ...

; راست است که

صاحبان دل های حساس نمی میرند ...

بلکه بی هنگام ناپدید میشوند ;

شاملو


 

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت


اکثر آدمها در ۲۵ سالگی میمیرند...

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکسه ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...! یکی دیگه کسی رو دوست نداره...
یکی دیگه خوشحالی رو بی معنا میدونه...
به قول پائولو کوئیلیو اکثر آدمها در ۲۵ سالگی میمیرند
و در ۷۰ سالگی دفن میشوند...


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


ساکورا

جناب آقای ساکورا ساز دهنی بنده .

 


برچسب‌ها: سازدهنی


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت