نوجوونی ...

نوجوونی و یه کاست کوچیکو یدونه واکمن ، با بسته های چوب کبریت خونه ساختن


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه نهم مهر 1393 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


بدهکار مهربونیه قلب یه زن ام ...

بدهکار مهربونیه قلب یه زن ام -- که از بچگی صدام کرده پسرم .


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سوم مهر 1393 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت


بگو کجا رفت ...

قلبش پر امیدو پاک بود پر بود از ضربان ، روی شک بود که وقتی که بزرگ شد پلیس بشه یا خلبان ، مخش آزاد بود نداشت حسرت خواب راحت ، یه زندگی ساده داشتنو همه خوش بودن باهم ، لباش محکوم بود که بخنده تو همه لحظات .دلش خیلی صاف بود بوی پاکی میداد نفساش .توی صفحه اول دفتر نقاشیش یه نقاشی بود . یه درخت یه خونه یه مادر که به گل داشت آب میداد . خیلی به این فک نمیکرد که چی میشه بعد از این . دلش خیلی راحت خوش میشد با یه دونه بستنی . اگه غم داشت  راحت گریه میکرد به بدیها فکر نمیکرد .آخه هنوز آشنا نبود با این دنیای لعنتی .به همه چی قانع بود مثل قصه های مامانش وقت خواب .یک رنگ بودو ساده بو بگو کجا رفت .


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه دوم مهر 1393 ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت


16 سال پیش همین موقعها

16 سال پیش  همین موقعها : خانوم معلم چاقی که پشت سرش چشم داشت ، دوست کچلی که با گریه مامان مامان میگفت ، ناظمی که با سیلی سرعت غیر مجاز را جریمه میکرد ، مدیری که از جلو نظام میداد و ما الله و اکبر !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت


سکوت و صدا ...

تمامِ خانه سکوت و تمام شهر، صداست ، از اين سکوت گريزان، از آن صــدا، بيزار...


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت


یه عمری رازمو با گریه پوشوندم ...

فوق العادس این

یه عمری رازمو با گریه پوشوندم
ولی هنوز تو کار عشق تو موندم
تو این بارون ِ دلتنگی و تنهایی
بهم چیزی بگو بفهمم اینجایی..

آهنگ همین ی بار - بابک جهان بخش


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


از ی جایی به بعد ...

از ی جایی به بعد ... دیگه دوس نداری هیچکس رو به خلوت خوت راه بدی ، حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه . از ی جایی به بعد ... وقتی کسی بهت میگه دوست دارم لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری . از ی جایی به بعد ... فقط ی حس داری ، حس بی تفاوتی نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی نه از دوست نداشتن ها


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


لبخند بزن ...

فریاد نزن ز درد ، لبخند بزن
بر جای بمان چو مرد ، لبخند بزن
گر سوخته ای ز درد ، لبخند بزن
در زیر نگاه سرد ، لبخند بزن


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و یکم شهریور 1393 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت


رنج ...

چه خوب گفت : رنج تن مرد را حقیر کند ، به کمند اجل اسیر کند !

---

دوستان آی دی لاین من : hamid-0_0 دوست داشتید ادد کنید از Home هم با خبر بشیم.


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت


سادگی ...

آدمای ساده رو دوست دارم ، همون ها که بدی هیچ کس رو باور ندارن و برای همه لبخند میزنن ، همونا که هنوز بوی ناب آدم میدن ...

کاشکی 200 سال پیش بدنیا میومدم و صبح تا شب گوسفندها رو میبردم چرا ...


 

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت


من دنیا ساختم تو اتاقم

من دنیا ساختم تو اتاقم ، نفسم هرز شد ، بدنم سرد شد ، ولی روحمو گرم نگه داشتم رو اجاقم !


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت


ی خلاف سنگین ...

دنبال ی خلاف سنگین میگردم که حکمش مرگ باشه


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


شب تا صبح بیدار ...

شب تا صبح بیدار ...

صبح تا شب بیکار ...


 

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


سیگار

بی حوصلگی و هوس کشیدن یک سیگار برای بار اول ، کنار پیره مرد سیگار فروش خیابان خلوت ، ساعت  2 نصفه شب زیر باران !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه دهم شهریور 1393 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


دلتنگم

دلتنگم ... ! برای کسی که مدتهاست بی آنکه باشد ، هر لحظه با فکرش زندگی کرده ام !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه دهم شهریور 1393 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


صدایم مکن ...

صدایم مکن وقتی غرقش هستم ، می خواهم در یاد او به اعماق فرو روم .

 


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه نهم شهریور 1393 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت


وقتی از یاد میرود پرسیدن حالت ...

وقتی صحبتِ با من میشود خیانت ، وقتی از یاد میرود پرسیدنِ حالت ...


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت


قرار ملاقات ...

دنبال شهاب سنگی 5 متری میگردم تا قراری برای ملاقات با او در تپه ی بگذارم ، و با فانوسی در دست محل فرودش را نشان دهم .


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه هفتم شهریور 1393 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت


شنیده ها

شنیدها ، قرص های خواب هم توان پایین آوردن کرکره ی چشمم را ندارند این شب ها


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه ششم شهریور 1393 ساعت 20:49 موضوع | لینک ثابت


وصیت ...

حرف دل امروز من :

 

وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه من
دوتا فنجان چای هم دفن کنند!!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...
بهرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش ...
همانهایی که بی اجازه واردشدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
وبی خداحافظی رفتند!

--

سیمین بهبهانی‌


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه دوم شهریور 1393 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت


لبخندم درد میکند ...

لبخندم درد میکند ...


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ساعت 19:27 موضوع | لینک ثابت


عنوان نمیخواد

از ساختار دنیا اطلاعی ندارم

ولی ...

من هم دوست داشتم دنیای کسی باشم . !


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت


تصویه حساب

میبافم : سفارش کُلتی با 8 گلوله و تصویه حساب 8 سال رنج


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ساعت 19:43 موضوع | لینک ثابت


سامان

داش سامان با دستِ شکسته 21 روز از سربازیش گذشت .
الاغ کی میاد یکم با هم جر و بحث کنیم !  :-(


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت


کی میخوای آدم شی الاغ ؟

آدم بعضی وقتا باید یه كشیده ی محكم به خودش بزنه و بگه : کی میخوای آدم شی الاغ ؟


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه یازدهم مرداد 1393 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت


دَمتون گرم

دَم همه ی اونایی که روزه گرفتن گرم ، ما که نبودیم یک ساعت به یک ساعت تشنمون میشد ، دست خوش 


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه ششم مرداد 1393 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت


خدا رحمت کند هیتلر را ...

خدا رحمت کند هیتلر را ، انگار تا جایی درست فهمیده بود

 


 

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ساعت 20:39 موضوع | لینک ثابت


سخت است ...

سخت است فهماند چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد ....


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


خدا همین جاست

هنوز به دیدار خدا می روند ...
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کتد
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!!
خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزد !!
خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست ، نه فقط در عربستان!
خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه فقط عربی را !
خدایا دوستت دارم
" فروغ فرخزاد "


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


خدمت پاک سربازی ...

کمیسیون پزشکی برای معاف از خدمت پاک سربازی برای جمهوری اسلامی ایران به دلیل بیماری یک هویی همسر دکتر عزیز و وظیفه شناس لغو شد ! و رفت برای هفته ای بعد دوشنبه ! امید اینکه حال هیچ یک از اقوام این دکتر گرامی در هفته ی بعد چه به قصد شیره مالیدن و چه رساندن همسر ناخوش به بیمارستان لغو نشود . لامصب ی شماره مونده بود تا من ! پسر دایی محترم  از کوره در رفت و گفت ایشالا بمیره خانومش بعد در اصلاحیه آورد که خدا نکند آنوقت تا چهلم خبری از کمسیون نیست !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه شانزدهم تیر 1393 ساعت 20:54 موضوع | لینک ثابت