سلامتی ...

سلامتی اونایی که پشتشون ، خوبیشونو گفتیم و پشتمون بدیمونو گفتن ، در حالی که هر دومون دروغ گفتیم .


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه یازدهم آبان 1393 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت


آهای بی وجدانی که ...

آهای بی وجدانی که برای شوخی و خنده بین رفیقات روی دختر مردم آب میپاشی و جوری وانمود میکنی که اسیده تا اونارو بترسونی و تفریح کنی. این کار اوج نامردیه! تو انسان نیستی تو یک بیماری چون نمیفهمی با این کار چه شوک وحشتناک و آثار مخربی روی ذهن یک انسان میذاری.

بالاخره خدایی هم هست و یه روز هم جواب تورو میده هم اونی که اسید میپاشه.


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه هفتم آبان 1393 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت


بیخیالِ ...

بیخیالِ مردمی که نمیفهمنم ، حتی پاره ای که دوره از تنم

بیخیالِ اونی که فلسفش اینه ، من که ردیفم پَ بقیه رو ولش


 

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه ششم آبان 1393 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت


میگن همیشه باهاته ...

میگن همیشه باهاته هواتو داره ، توی سختیاتم که چشم بر نمیداره ازت ، فقط ، چشم میذاره تا قایم شی چندسالی طول میکشه تا پیدات کنه،  اونموقع که دستات پُره ...


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه دوم آبان 1393 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت


سوژه ای برای خنده :-)

تازه دارم می فهمم سنم رفته بالا ، خوب که نگاه میکنم میخندم به اغلب کارام م


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت


ی شب تنهایی با خودم .

ی شب تنهایی با خودم .


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت


امروز یجور عجیبیم ...

امروز یجور عجیبیم , انگار ناجوره هرچی میگم , امروز بدجوری خراب و خستم ,تشنه به خون اونکه دنیامو گند زد.. , نمیدونم , انتقام اینهمه تلخیا تو آغوشم , از کی باید بگیرم تا یذره آروم شم


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت


گمانم بهشت را دیدم ...

دو شب در جایی بسیار زیبا در خواب ! گمانم بهشت را در خواب دیدم ! پس اینکه میگویند مگر در خواب ببینی برای ماست !


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیستم مهر 1393 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت


وقتی که توی خلوتت منو مرور میکنی ...

وقتی که توی خلوتت منو مرور میکنی ، ی قطره اشک ممکنه بشینه رو گونه هات


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه نوزدهم مهر 1393 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


خودزنی‌های یک قاتل زنجیره‌ای

هنگام خواب
به خاطر نخواهم آورد
دو جوجه‌ای را که نیمروی ناهار من شدند،
مورچه‌ای را
که هنگام نوشتن همین شعر حتا
به کفِ کفشم چسبیده بود
و سوسکِ سگ جانی را
که از قلمرو خود
در فاضلابِ خانه خارج شده بود
و دیگر هرگز به آنجا بازنخواهد گشت...

به خاطر نخواهم آورد،
دل‌هایی را که شکسته‌ام
و چشم هایی را
که نومید کرده ام...

من قاتلی هستم
که از عشق و عدالت شعر می نویسد
و به مُرده های پشتِ سرش
فکر نمی کند. //

یغما گلرویی


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه نوزدهم مهر 1393 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت


کمی پست تر از حیوان ...

این نهایت پَست بودن است که اعداد 75 ، 80  و کلمه ی لامپ این روزها خنده می آفریند .


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت


کمی رهایی از باید و نباید های اعصاب خورد کن ...

کمی رهایی از باید و نباید های اعصاب خورد کن .

آواز خواندن بلند آهنگ مورد علاقه با صدای بیسی که شیشه را می رقصاند

خوابیدن 4 صبح و ناز بیداری در 1 ظهر

سلام گفتن به همه بلا استثنا حتی به مش رحیم سوپری

خوردن همبرگری که نشت روغن دارد

حذف کانال های اخبار

حمام آفتاب در حیاط

بوسیدن دست های خسته مادر

نترسیدن از خود در فردا

فاش راز هایی از خود


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه چهاردهم مهر 1393 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت


سلامتی پسری که ...

سلامتی پسری که تنها خیره به گوشه ی از اتاق تاریک تو دلش به خدا میگفت : چرا همش نمیشه ؟


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه نهم مهر 1393 ساعت 21:0 موضوع | لینک ثابت


نوجوونی ...

نوجوونی و یه کاست کوچیکو یدونه واکمن ، با بسته های چوب کبریت خونه ساختن


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه نهم مهر 1393 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


بدهکار مهربونیه قلب یه زن ام ...

بدهکار مهربونیه قلب یه زن ام -- که از بچگی صدام کرده پسرم .


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سوم مهر 1393 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت


بگو کجا رفت ...

قلبش پر امیدو پاک بود پر بود از ضربان ، روی شک بود که وقتی که بزرگ شد پلیس بشه یا خلبان ، مخش آزاد بود نداشت حسرت خواب راحت ، یه زندگی ساده داشتنو همه خوش بودن باهم ، لباش محکوم بود که بخنده تو همه لحظات .دلش خیلی صاف بود بوی پاکی میداد نفساش .توی صفحه اول دفتر نقاشیش یه نقاشی بود . یه درخت یه خونه یه مادر که به گل داشت آب میداد . خیلی به این فک نمیکرد که چی میشه بعد از این . دلش خیلی راحت خوش میشد با یه دونه بستنی . اگه غم داشت  راحت گریه میکرد به بدیها فکر نمیکرد .آخه هنوز آشنا نبود با این دنیای لعنتی .به همه چی قانع بود مثل قصه های مامانش وقت خواب .یک رنگ بودو ساده بو بگو کجا رفت .


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه دوم مهر 1393 ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت


16 سال پیش همین موقعها

16 سال پیش  همین موقعها : خانوم معلم چاقی که پشت سرش چشم داشت ، دوست کچلی که با گریه مامان مامان میگفت ، ناظمی که با سیلی سرعت غیر مجاز را جریمه میکرد ، مدیری که از جلو نظام میداد و ما الله و اکبر !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت


سکوت و صدا ...

تمامِ خانه سکوت و تمام شهر، صداست ، از اين سکوت گريزان، از آن صــدا، بيزار...


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت


یه عمری رازمو با گریه پوشوندم ...

فوق العادس این

یه عمری رازمو با گریه پوشوندم
ولی هنوز تو کار عشق تو موندم
تو این بارون ِ دلتنگی و تنهایی
بهم چیزی بگو بفهمم اینجایی..

آهنگ همین ی بار - بابک جهان بخش


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


از ی جایی به بعد ...

از ی جایی به بعد ... دیگه دوس نداری هیچکس رو به خلوت خوت راه بدی ، حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه . از ی جایی به بعد ... وقتی کسی بهت میگه دوست دارم لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری . از ی جایی به بعد ... فقط ی حس داری ، حس بی تفاوتی نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی نه از دوست نداشتن ها


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


لبخند بزن ...

فریاد نزن ز درد ، لبخند بزن
بر جای بمان چو مرد ، لبخند بزن
گر سوخته ای ز درد ، لبخند بزن
در زیر نگاه سرد ، لبخند بزن


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و یکم شهریور 1393 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت


رنج ...

چه خوب گفت : رنج تن مرد را حقیر کند ، به کمند اجل اسیر کند !

 


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت


سادگی ...

آدمای ساده رو دوست دارم ، همون ها که بدی هیچ کس رو باور ندارن و برای همه لبخند میزنن ، همونا که هنوز بوی ناب آدم میدن ...

کاشکی 200 سال پیش بدنیا میومدم و صبح تا شب گوسفندها رو میبردم چرا ...


 

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت


من دنیا ساختم تو اتاقم

من دنیا ساختم تو اتاقم ، نفسم هرز شد ، بدنم سرد شد ، ولی روحمو گرم نگه داشتم رو اجاقم !


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت


ی خلاف سنگین ...

دنبال ی خلاف سنگین میگردم که حکمش مرگ باشه


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


شب تا صبح بیدار ...

شب تا صبح بیدار ...

صبح تا شب بیکار ...


 

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


سیگار

بی حوصلگی و هوس کشیدن یک سیگار برای بار اول ، کنار پیره مرد سیگار فروش خیابان خلوت ، ساعت  2 نصفه شب زیر باران !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه دهم شهریور 1393 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


دلتنگم

دلتنگم ... ! برای کسی که مدتهاست بی آنکه باشد ، هر لحظه با فکرش زندگی کرده ام !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه دهم شهریور 1393 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


صدایم مکن ...

صدایم مکن وقتی غرقش هستم ، می خواهم در یاد او به اعماق فرو روم .

 


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه نهم شهریور 1393 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت


وقتی از یاد میرود پرسیدن حالت ...

وقتی صحبتِ با من میشود خیانت ، وقتی از یاد میرود پرسیدنِ حالت ...


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت