چند سالیست ...

چند سالیست عجیب مشغول قتل و عام ایامم .. !


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت


بعضی وقتا ...

زمان و زندگی کردن از یاد من رفته ، بعضی وقتا به این موضوع فکر میکنم که دوای من مرگه .


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت


تهی از همه چیز ..

کل داراییم را که حساب میکنم جمع صفر با صفر میشود صفر ! تهی از همه چیز ..


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت


چقدر این روز ها ...

چقدر این روز ها آرزو دارم ، کسی‬ از کنارم رد شود و آهسته زمزمه کند بمیری ‫انشاءالله و من فریاد‬ بزنم الهی آمین ..


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت


از ته دل ...

می خوانمت از ته دل ، می خواهمت از ته دل ، خسته از پیچیده کردنت توسط سر سفید ها ، می بوسمت از ته دل ، ببوسم از ته دل !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت


همچنان خودم را گول میزنم !

در کنار جاده ای مه آلود به علت نقص فنی کنار زده ام از زندگی ، خسته از تماشای گذر مردم رو به جلو ، با ژاکت زرشکیم روی تخته سنگ سیاه خز زده ، در سرمای گونه سرخ کن همچنان خودم را گول میزنم ! 


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت


آینده

خسته از گذر هفتاد و چند سال نشسته روی تخته سنگی بالای صخره ی که زیرش دره ای منتهی به رودخانه ی عمیق است ، نوازشم میدهد صورت و موهای سفید بلندم را باد سردی که از دهان کائنات فوت میشود . لبخندُ همراهی سکانس های تلخ و شیرینی که گذشت ، کات توسط مرد های کهنه ای که غروب آفتاب را گوشزد میکنند ، مددی از خدا و تکیه به اعصای چوبی و عزم عزیمت به خانه ی تنهایی ...


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 21:24 موضوع | لینک ثابت


چه کسی ...

چه کسی از تَه دِل خواست حَمید بَخت ، بَد شود ؟


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت


دلم کمی جای به غیر زمین میخواهد !

میبافم خود را در رویایی ، دم یک دشت وسیع ، خالی شده از وزن جسم ، در حالی که قاصدک های سفیدی دورم میچرخند ، رو به آسمان سعود میکنم ، دلم کمی جای به غیر زمین میخواهد !


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت


صبح تا شب ...

ناز بیدار شدن و لعنت به ساعت عجول . صبح و خوردن چای شکر دار با پنیر و نان تازه شده با اجاق . تماشای درختان بی حجاب و علف های سخت جان سبز پای آن . دریافت کمی آفتاب و حال آمدن ملانین تن . خول بازی های در خلوت . شنگولی ، بعد از قرص های سرما خوردگی . آهنگ جدید و بد و بیرا به خواننده اش . تماشای دست پخت هالیوودی و کمی غرب زدگی ، تحلیل و هنگ از تفاوت خبر بین ایرانی های ایران و ایرانی ها لندن . تمام نکردن برنجِ بشقاب و غُر زدن مادر مهربان . خواب ظهری که بی چسب به دل می چسب ، عصر و کمی تمرین آهنگ سرزمین شمالی با ساکورا ، دنیای مجازی و کار و گپ ، شب گردی و دور دور در سطح شهر ، کمی چرت و پرت تحویل و دریافت در جمع دوستان . شبُ دیدن خواب اکشن در نقش اسپایدرمن !


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


راست است که ...

; راست است که

صاحبان دل های حساس نمی میرند ...

بلکه بی هنگام ناپدید میشوند ;

شاملو


 

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت


اکثر آدمها در ۲۵ سالگی میمیرند...

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکسه ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...! یکی دیگه کسی رو دوست نداره...
یکی دیگه خوشحالی رو بی معنا میدونه...
به قول پائولو کوئیلیو اکثر آدمها در ۲۵ سالگی میمیرند
و در ۷۰ سالگی دفن میشوند...


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


ساکورا

جناب آقای ساکورا ساز دهنی بنده .

 


برچسب‌ها: سازدهنی


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت


هنوز هم گاهی ....

هنوز هم گاهی با این صدای پخته شده در بیست و چهار سال حرف هایی می گوییم که چند دقیقه ی بعد لعنت حواله میکنم به خودم .


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت


سلامتی ...

سلامتی اونایی که پشتشون ، خوبیشونو گفتیم و پشتمون بدیمونو گفتن ، در حالی که هر دومون دروغ گفتیم .


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت


آهای بی وجدانی که ...

آهای بی وجدانی که برای شوخی و خنده بین رفیقات روی دختر مردم آب میپاشی و جوری وانمود میکنی که اسیده تا اونارو بترسونی و تفریح کنی. این کار اوج نامردیه! تو انسان نیستی تو یک بیماری چون نمیفهمی با این کار چه شوک وحشتناک و آثار مخربی روی ذهن یک انسان میذاری.

بالاخره خدایی هم هست و یه روز هم جواب تورو میده هم اونی که اسید میپاشه.


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت


بیخیالِ ...

بیخیالِ مردمی که نمیفهمنم ، حتی پاره ای که دوره از تنم

بیخیالِ اونی که فلسفش اینه ، من که ردیفم پَ بقیه رو ولش


 

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت


میگن همیشه باهاته ...

میگن همیشه باهاته هواتو داره ، توی سختیاتم که چشم بر نمیداره ازت ، فقط ، چشم میذاره تا قایم شی چندسالی طول میکشه تا پیدات کنه،  اونموقع که دستات پُره ...


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت


سوژه ای برای خنده :-)

تازه دارم می فهمم سنم رفته بالا ، خوب که نگاه میکنم میخندم به اغلب کارام م


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت


ی شب تنهایی با خودم .

ی شب تنهایی با خودم .


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت


امروز یجور عجیبیم ...

امروز یجور عجیبیم , انگار ناجوره هرچی میگم , امروز بدجوری خراب و خستم ,تشنه به خون اونکه دنیامو گند زد.. , نمیدونم , انتقام اینهمه تلخیا تو آغوشم , از کی باید بگیرم تا یذره آروم شم


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت


گمانم بهشت را دیدم ...

دو شب در جایی بسیار زیبا در خواب ! گمانم بهشت را در خواب دیدم ! پس اینکه میگویند مگر در خواب ببینی برای ماست !


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۳ ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت


وقتی که توی خلوتت منو مرور میکنی ...

وقتی که توی خلوتت منو مرور میکنی ، ی قطره اشک ممکنه بشینه رو گونه هات


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


خودزنی‌های یک قاتل زنجیره‌ای

هنگام خواب
به خاطر نخواهم آورد
دو جوجه‌ای را که نیمروی ناهار من شدند،
مورچه‌ای را
که هنگام نوشتن همین شعر حتا
به کفِ کفشم چسبیده بود
و سوسکِ سگ جانی را
که از قلمرو خود
در فاضلابِ خانه خارج شده بود
و دیگر هرگز به آنجا بازنخواهد گشت...

به خاطر نخواهم آورد،
دل‌هایی را که شکسته‌ام
و چشم هایی را
که نومید کرده ام...

من قاتلی هستم
که از عشق و عدالت شعر می نویسد
و به مُرده های پشتِ سرش
فکر نمی کند. //

یغما گلرویی


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت


کمی پست تر از حیوان ...

این نهایت پَست بودن است که اعداد 75 ، 80  و کلمه ی لامپ این روزها خنده می آفریند .


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت


کمی رهایی از باید و نباید های اعصاب خورد کن ...

کمی رهایی از باید و نباید های اعصاب خورد کن .

آواز خواندن بلند آهنگ مورد علاقه با صدای بیسی که شیشه را می رقصاند

خوابیدن 4 صبح و ناز بیداری در 1 ظهر

سلام گفتن به همه بلا استثنا حتی به مش رحیم سوپری

خوردن همبرگری که نشت روغن دارد

حذف کانال های اخبار

حمام آفتاب در حیاط

بوسیدن دست های خسته مادر

نترسیدن از خود در فردا

فاش راز هایی از خود


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت


سلامتی پسری که ...

سلامتی پسری که تنها خیره به گوشه ی از اتاق تاریک تو دلش به خدا میگفت : چرا همش نمیشه ؟


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه نهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 21:0 موضوع | لینک ثابت


نوجوونی ...

نوجوونی و یه کاست کوچیکو یدونه واکمن ، با بسته های چوب کبریت خونه ساختن


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه نهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


بدهکار مهربونیه قلب یه زن ام ...

بدهکار مهربونیه قلب یه زن ام -- که از بچگی صدام کرده پسرم .


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت


بگو کجا رفت ...

قلبش پر امیدو پاک بود پر بود از ضربان ، روی شک بود که وقتی که بزرگ شد پلیس بشه یا خلبان ، مخش آزاد بود نداشت حسرت خواب راحت ، یه زندگی ساده داشتنو همه خوش بودن باهم ، لباش محکوم بود که بخنده تو همه لحظات .دلش خیلی صاف بود بوی پاکی میداد نفساش .توی صفحه اول دفتر نقاشیش یه نقاشی بود . یه درخت یه خونه یه مادر که به گل داشت آب میداد . خیلی به این فک نمیکرد که چی میشه بعد از این . دلش خیلی راحت خوش میشد با یه دونه بستنی . اگه غم داشت  راحت گریه میکرد به بدیها فکر نمیکرد .آخه هنوز آشنا نبود با این دنیای لعنتی .به همه چی قانع بود مثل قصه های مامانش وقت خواب .یک رنگ بودو ساده بو بگو کجا رفت .


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت