X
تبلیغات
دل نوشته های حمید
 

مادرم !

مرا به کعبه چه حاجت!
طواف میکنم مادری را که برای لمس دستانش هم وضو باید گرفت....
مامانم روزت یه عاااااااااااالمه مبارک
به سلامتی همه مامانا


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت


24 سال گذشت !

خوب رسیدیم به 24 فکر کنم دارم کم کم بزرگ میشم ، چون گاهی حرفایی میزنم که خودمم نمی فهمم ! نصیحت هایی میکنم که خودم انجام نمیدم ! دیگه برام ریش تراشیدن و تست انواع مدل ریش قبل از تارو مار کردن کل ریشها جذاب نیست ! دیگه بستنی قیفی دوست ندارم ! دیگه وقتی دختر میبینم هول نمیکنم ! دیگه تیپ دخترا برام مهم نیست ! دیگه با ماشین چرخیدن با دوستان ارازل جذاب نیست ! دیگه رد بدل کردن اس تا ساعت 4 صبح جذاب نیست ! دیگه مدل موم کوتاه و سیخ سیخ نیست ! دیگه نوع غذا برام مهم نیست ! دیگه حرفای شیک و اتو کشیده خرم نمیکنه !

عوضش عشق میکنم وقتی مادرم و پدرم دست میکشن رو سرم !

عوضش عشق میکنم وقتی خواهرمو خوشحال ، برادرم خوشتیپ و خواهرزاده رو شیطون میبینم.

---

یاد کودکی که نه ، یاد 13 تا 16 سالگی به خیر

---

آرزوهای سال قبل حواله شد به امسال ، امسال نشود سال بعد .

----

شکوفه های درخت گلابی به احترام روز تولدم شکوفه کرده اند !


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت


24 منهای چند ؟

24 منهای چند ؟


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت


این منم من 93

این منم من 2014 من 93
23 سال 11 ماه 2 روز از انسان شدنم می گذرد و هنوز آدم نشده ام .
عید مبارک
در ادامه مطلب


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت


اس ام اس های عید ...

خسته از اس ام اس های اتو کشیده و کپی شده ی اقوام که سال نو را تبریک عرض مینمایند .

خوب بگید حمید جون عید رو بهت تبریک میگم ، بخدا خیلی قشنگتره


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


سلامتی اونایی که...

سلامتی اونایی که هنو تختشون یک نفره اس


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت


کمی ...

کمی ، ناز و عشوه ، لبخند و اخم ، قهر و منت کشی ، استرس و انتظار ، گل رُز  ،  و دوستت دارم ، دلم می خواهد.


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت


سلامتی خودم ...

سلامتی خودم که هنو روی هیچکسو به جز صفحه ی گوشیم لمس نکردم !


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت


شکوفه های درخت آلوچه ...

شکوفه های درخت آلوچه ی حاج خانوم تازه کرد منظره ی پنجره را !


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه هجدهم اسفند 1392 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت


لعنت به این شانس!

لعنت به این شانس! الآن نشستم با هر دینی حساب کردم دیدم میرم جهنم!!!


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت


چه صبح زیبایست ...

چه صبح زیبایست وقتی شبش کنارمی در خواب !


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت


ببین کارمان به کجا رسیده

ببین کارمان به کجا رسیده ، من را می بیند به زندگی امیدوار می شود !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه پنجم اسفند 1392 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت


این منصفانه نیست

این منصفانه نیست ! من پیر شده باشم و تو در خیالم درست مثل روزی که ترکم کردی زیبا و جوان مانده باشی .


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه دوم اسفند 1392 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت


یک حس اعصاب خورد کن

عجیب است این حسی که میگوید اندازه ی سنم زندگی نکرده ام !


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ساعت 20:58 موضوع | لینک ثابت


خدایا جامون رو عوض کنیم ؟

خدایا جامون رو عوض کنیم ؟

-----

من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم ، من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب ، فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا میگرفت ، تا اینکه جایمان را عوض کردیم، حالا آرام شدم و هر وقت از او می پرسم که کجا می رویم ؟ برمیگردد و با لبخند میگوید : تو فقط رکاب بزن




 

نوشته شده توسط حمید در جمعه هجدهم بهمن 1392 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت


برف می ریزد

برف می ریزد ، نه از آدم برفی خبریست نه از برف بازی . حبس ابد در انفرادی خانه .


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ساعت 13:40 موضوع | لینک ثابت


وقتی میخندی ...

وقتی میخندی همه میگن موضوع چیه بگو ماهم بخندیم.....ولی موقع گریه کسی نمیپرسه جرا گریه میکنی بگو ما هم گریه کنیم ...

بگم شماها هم گریه کنید ؟


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه دوازدهم بهمن 1392 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


یکم عصبانی !

ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺁﺭﺍﻣﺸﻲ ﻋﻄﺎ ﻓﺮﻣﺎ ﻛﻪ ﻧﺰﻧﻢ ﺩﻫﻦ ﻳﻪ ﺳﺮی از ﺑﻨﺪﻩ ﻫﺎﺗﻮ سرویس کنم :|


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه چهارم بهمن 1392 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت


مادر

کاش میشد لاغر کنم خیلی لاغر...

بیست کیلو بشم!
ده کیلو بشم!
نه! ... ...

سنگینه براش...
پنج کیلو شم ...

تا دوباره برم رو " پاهای مــامــانم " بخوابم ...!

---
ببخش مادر ببخش ...


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت


دوتا عاشق که میبینم

مثه دیونه ها گیجم . همش بیهوده میخندم . دوتا عاشق که میبینم . سریع چشمامو میبندم .

--

قسمتی از ترانه آهنگ دیوونگی سیامک عباسی

عالی بود


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت


دروغ هایی که باید میگفتم

بیشترین شکست های که تو زندگیم خوردم ,به خاطر دروغ هایی بود که باید می گفتم ,اما نگفتم ...


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت


آسمان چه مزه ایست ؟

آسمان چه مزه ایست ؟ منکه فقط زمین خورده ام !


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و سوم دی 1392 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت


زندگی !

این که نامش زندگیست من را کشت!

مانده ام آنکه نامش مرگ است با من چه می کند؟


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و سوم دی 1392 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت


ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺷﻨــﯽ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﮐﺎﮐﺎﺋﻮﯾﯽ!

ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻧﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺣﺘي ﺁﯾـــــــــــﻨﺪﻩ .... ﺩﻟﻢ ﺑﭽـــــــﮕﯿﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ !

ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺷﻨــﯽ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﮐﺎﮐﺎﺋﻮﯾﯽ!
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻼﻝ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ﮐـــﻞ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺯﻏﺎﻟﯽ ﺷﻪ !
ﺑﺎﺭ ﯾﻪ ﺳﺮﺳﺮﻩ ﯼ 1 ﻣﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﺯﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻢ ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺑﺎ 10 ﺗﺎ ﻗﻨﺪ ﺑﺨﻮﺭﻡ ! ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻭ ﻟﻮﺍﺷﮑﻮ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ !
ﺳﺮﭼﯿﺰﺍﯼﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍﻧﻘﺪ ﺑــــﺨﻨﺪﻡ ﺑﯿﺎﻓﺘﻢ ﮐﻒ ﺍﺗﺎﻕ ! ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻣﺚ ﺑﭽﮕﯿﺎ ﺑﻮﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺣﺎﻟﻤﻮ ﺑﺪ ﮐﻨﻪ .
ﺁﺩﺍﻣﺲ ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﻢ ﺯﯾﺮ ﻣﯿﺰ ﮐﻼﺳ ! ﻋﯿﺪﯾﺎﻣﻮ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻗﻠﮏ
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﻢ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣــﺎﺩﺭﻡ ﺍﺷﮑﻤﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻪ ! ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺷﺒﺎ ﺗﻮﺧﻮﺍﺏ ﻏﻠﺖ ﺑﺰﻧﻢ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ ! 1000 ﺗﻮﻣﻦ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﺧــــﻮﺵ ﺑﺎﺷﻪ ! ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻡ . ﻭﻟﻢ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﺻﺐ ﺗﻮ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﻤونم ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﻪ ﺑﺮﻡ ﺟﻠﻮﺵ ﺍﻧــــــﻘﺪ ﺍﺩﺍ ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﻡ ﺗﺎ ﺑﺨﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﺯﺷﻮ ﺑﺸﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﻓـــــﺮﺍﺭﮐﻨﻢ .
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻢ!
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺎ ﺧﯿـــــــﻠﯽ سرده..


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت


حال هیچ چیو ندارم

سرم درد میکنه . مریضم افتضاح . حال هیچ چیو ندارم .


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه شانزدهم دی 1392 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت


فکر کنم ...

من خدا رو هم خسته کردم


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه پانزدهم دی 1392 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت


قلقلک

بعد مدت ها یکم احساسمو قلقلک داد.

----

به سلامتی اون قاضی که متهم رفیقش بود و به جای اینکه حکم بده استعفا داد....
به سلامتی پدری که بچه کوچکیش خواست آمپول بزنه گفت بابا درد داره بزا دستت گاز بگیرم... با اینکه دست بابا کبود شده بود/ گفت دیدی پسرم درد نداشت....
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻥ ﻣﻮﯼ ﮐﻮﺩﮎ ﻣﺒﺘﻼ ﺑﻪ ﺳﺮﻃﺎﻧﺶ ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ.. ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﺘﺮﺍش...
به سلامتی بابایی که دخترکوچولوش زنگ زد بهش گفت :بابا داری میای خونه پاستیل میخری؟ ولی وقتی جیبشو نگاه کرد و دید نمیتونه ماشینشو زد کنار خیابون و آروم پیاده شد و گفت :آزاااادی آزادی ۲ نفر...
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ دختری ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺗﻤﯿﺰﮐﺮﺩﻥ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﭘﺪﺭ ﻣﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﺣﻼﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﺎﺭﻩ
سلامتی اون پسرائیکه وقتی یه شب تنها از یه کوچه رد میشی سرشون و میندازن پائین از بقلت رد میشن که احساس امنیت کنی... سلامتی دختری که تو حسرت یه داداش موند ولی به کسی نگفت داداش!!!!!!
سلامتی مادر که بخاطر ما شکمشو بزرگ کرد... خط چشمشو با عینک عوض کرد... مهمونی های شبانه را با بیدارموندن کنار ما عوض کرد... کیف پولشو با پوشک عوض کرد... سلامتی مادر که همه چیزشو با عشق عوض کرد...
به سلامتی مبصر کلاس که کتک رو خودش خورد ولی نگفت کار کی بود!!
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮﯼ ﮐﻪ ﺻﺎحب ﮐﺎﺭش ﺑﻪ ﻧﺎﺣﻖ ﺯﺩ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺶ؛ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮ ﻋﻮض ﮐﻨﻪ ﺑﺮﻩ ﺧﻮﻧﻪ اما ﯾﺎﺩ ﺧﺮﺝ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﯾﻀﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﯾﺎﺩ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﺧﻮﻧﻪ، ﺟﻬﯿﺰﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮش، ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭘﺴﺮﺵ... ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺻﺎحب ﮐﺎﺭﺵ ﮔﻔت ببخشید...
و به سلامتی تویی که باهر به سلامتی که گفتم دلت بیشتر گرفت...


 

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه یازدهم دی 1392 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


وقتی بچه بودم ...

وقتی بچه بودم


زور خدا بیشتر بود ...


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه ششم دی 1392 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت


سعی کنید ...

سعی کنید در مسائلی که به خودتون مربوطه دخالت نکنید
دیگران زحمتشو میکشن !


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه پنجم دی 1392 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت


برف

آن زمان ها که جوانتر بودم روزی در روزهای 12 . 13 سالگی که خدا لطف کرد و با برفش دل 3 بچه را که من و دو پسر دایی باشیم را شاد کرد . آنقدر ذوق مرگ بودیم که نگو . گلوله های برفی که می زدیم و می خوردیم . بی حسی دست ها از سرما . آدم برفی عجق وجق و مقایسه با آدم برفی کوچه بغلی .از نان ریختن برای گنجشک ها تا درست کردن تیر و کمان و شکار آنها . از سر خوردن روی دریاچه یخ زده تا چاخان های بعد از آن برای فرار از تنبیه .  از خدا خدا کردن بارش برف سنگین و در امید تعطیلی مدرسه خوابیدن تا صبح با صدای شرشر برف های سقف پاشدن .

یکم که بزرگ شدیم و کلاس و غرور فهمیدیم چیست . سنگین و رنگین راه رفتیم تا یکوقت سر نخوریم و موجب خنده و شادی دختر همسایه شویم . برف بازی را که کلا گذاشتیم کنار و عوضش قدم زدن زیر برف در شب و سکوت را جایگزینش کردیم . رفتن به محله معشوق و تهدید از روی پنجره با گلوله ی برف بماند ، زد یا نزد خاطرم نیست ! 

حمید


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت